لذت بردن، را یادمان ندادند!!

پرفسور حسابی: از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم. در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم. تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصير غروب جمعه است و بس! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ: ﻣﺪﺭﺳﻪ... ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ... ﮐﺎﺭ... ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ! ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ...

قدر تنهاییت را بدان

وقتي كه شب به خانه برمي گردي و صداي كليد را در قفل مي شنوي بدان كه تنهايي وقتي كليد برق را مي زني صداي تيك را ميشنوي بدان كه تنهايي وقتي در تخت خواب از صداي قلب خودت نمي تواني بخوابي بدان كه تنهايي وقتي كه زمان كتاب ها و كاغذ ها را در خانه مي جود و تو صدايش را مي شنوي بدان كه تنهايي اگر صدايي از گذشته تو را به روزهاي قديمي دعوت كند بدان كه تنهايي و تو بي آن كه قدر تنهايي را بداني دوست داري خودت را خلاص كني اگر اين كار را هم بكني باز تك و تنهايي ___   "عزیز نسین"

هر چه پیش آید همه از لطف اوست!

خیر در چیزی است که اتفاق می‌افتد باید تسلیم بود. گاهی برای شما حادثه‌ای رخ می‌دهد و شما را غصه‌دار می‌کند ؛ اما پس از مدتی متوجه می‌شوید در دل این بحران، برکاتی نهفته است که خداوند در یک بسته‌بندی تلخ به شما هدیه می‌دهد! مطمئن باش : ساقی هر چه ریزد از لطف اوست …

من نفهمیدم..!!

مناجات زیبای دکتر چمران : خدایا ... از بد کردن آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت اما شکایتم را پس میگیرم ... من نفهمیدم! فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت، نگاهم به تو باشد ... گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنار من نیست ، معنایش این نیست که تنهایم ... معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت ... با تو تنهایی معنا ندارد ! مانده ام تو را نداشتم چه میکردم ...! دوستت دارم ، خدای خوب من ...

یک اتفاق خوب بیفتد وسط زندگیمان!

خدا کند یه اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیمان آری همينجا وسط بی حوصلگی های روزانه مان نگرانی های شبانه مان وسط زخمهای دلمان آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم یک اتفاق خوب بیافتد آنقدر خوب که خاطرات سالها جنگیدن وخواستن ونرسیدن از یادمان برود آنگونه که یک اتفاق خوب همین الان همین ساعت همین حالا....... از پشت کوهای صبرمان طلوع کند طلوعی که غروبش غروب همه ی غصه هایمان باشد برای همیشه...

قانون کنترل ذهن!

اتفاقات بد روزمره را در ذهن مرور نکنید. مرور ذهنی اتفاقات بدی که در طول روز برای‌مان رخ می‌دهد، آرامش‌مان را مختل می‌کند. باید مسایلی که باب میل‌مان نبوده و قدرتی برای تغییر دادن آن‌ها نداریم را به حال خود رها کنیم... باید یکی از مواردی که آرامش ما را مختل می‌کند فکر و ذهن ما است و در واقع ما باید بتوانیم با کنترل ذهن خود در راه آرامش گام برداریم. در واقع وقتی اتفاق ناخوشایندی برای‌مان رخ می‌دهد و ما در ذهن‌مان چندین و چند بار آن را مرور می‌کنیم، با هر بار مرور تلخی آن پیشامد را یادآوری کرده و تیشه به ریشه آرامش‌مان می‌زنیم که همین امر موجب می‌شود یک پیشامد کوچک یک آشفتگی بزرگ به بار بیاورد. همچنین برای دستیابی به آرامش لازم است که در مورد خودمان و توانایی‌هایی که داریم واقع‌بین بوده و انتظاراتی که از خود داریم و برنامه‌ریزی‌هایی که بر آن اساس انجام می‌دهیم نیز با منطق سازگار باشد. شناخت منطقی توانایی‌ها و نقاط ضعفی که داریم موجب می‌شود از خود توقع نامعقول نداشته و زمینه را برای دستیابی به آرامش فراهم کنیم. برای دستیابی به آرامش، بهتر است عشق و علاقه خود را بی‌قید و شرط نثار دیگران کنیم. یعنی از هیچ‌کس توقع نداشته باشیم آن‌طور که باب میل ما است رفتار کنند و به همان میزان که از ما محبت دریافت می‌کنند جبران کنند، چرا که ما تنها مسوول رفتار خودمان هستیم. در واقع ما می‌توانیم با بازسازی افکار به باورهای غلط خود جامه جدید بپوشانیم. تصور اینکه می‌توانیم همه اطرافیان‌مان را تغییر دهیم تصور غلطی است، چرا که ما تنها می‌توانیم روی دیگران تاثیرگذار باشیم. پس بهتر است تنها در مورد افکار و نوع رفتار خود تجدید نظر کنیم، چرا که این امر موجب می‌شود اطرافیان‌مان هم خودشان را با رفتار جدید ما سازگار کنند.

روزی که عیبهایم را دیدی فهمیدم که...

دقیقا همان روز که گفتی چرا ته موهایت را فر نمیکنی چرا لاغر نمیکنی چرا به خودت نمیرسی چرا موسیقی کلاسیک گوش میکنی دقیقا همان روز که عیب هایم به چشمت آمد فهمیدم دیگر دوستم نداری فهمیدم میروی فهیدم فاتحه این رابطه را خواندی عاشق عیب هارا نمیبیند دقیقا همان روزی که دیدی دیگر عاشقم نبودی... "گیلدا میربلوک"

تلاش برای رسیدن به هدف!

اگر با هر سقوطی زندگی معنی خود را از دست میداد، هرگز دانه ای به لانه ی مورچه ای نمی رسید.

برای موفقیت ادامه بده

موفقیت یك نگرش است، یك باور است، یك عادت است. موفقیت ارزانی كسانی است كه آن را می خواهند و باور دارند كه می توانند به آن برسند. موفقیت ارزانی آنهایی است كه میل به عمل دارند. موفقیت بری از رمز و راز است. بسیاری از كسانی كه به موفقیت دست یافتند، سالها با شور و اشتیاق زحمت كشیده اند. آنها عاشق كارشان بوده اند. موفقیت استفاده آگاهانه از اصول ویژه است. آن را نمی توان به سرنوشت و تقدیر نسبت داد تنها موضوع بر سر باور داشتن است. اینكه خود را باور كنید و مصمم باشید تا آن زندگی را كه شایسته آن هستید، بسازید. اغلب اشخاص با تجربه كردن یك شكست از میدان بیرون می روند. افراد موفق اکثرا در مقطعی شكست خورده اند، ولی ادامه داده اند.

چرا دو شاخه به دلجویی ام نمی آری؟

تویی که در سبدت صد بهار گل داری چرا دو شاخه به دلجویی ام نمی آری؟ در این جهنمِ بی تو عذاب ها هیچ اند جز این عذاب که بی من میان اغیاری چه کرد چشم تو با من در آن نخستْ نگاه که عقل بانگ برآورد و عشق گفت : آری __ "حمزه کریم تباح فر"

تصور کن..

تصور کن دلتنگ شوی بخواهی از او دست بکشی او دستت را بکشد پرت شوی میان آغوشش . . "نیوشا عباسی"

سوگندبه خدا،که دوستت میدارم

ازچه می نالی،مگر عاشق نبودم تابه حال... ؟ خاطرت ، رنج مرا تا چند می خواهد بگو.. تازگی با دیدنم ، اوقات - تلخی می کنی... روی شیرین ، چندکیلو قندمی خواهد بگو.. پیش ازاین ،نام مرا با عشق می راندی به لب.. بردن نامم اگر ترفند می خواهد بگو... دل بریدی ازدلم ،گفتی که ازمن دلخوری... با دلی دیگردلت پیوند می خواهد بگو.. کاش تحریم مرا ، لبخندهایت بشکند... یا اگرجزمن کسی لبخندمی خواهد بگو...؟ هرچه منت می کشم ، کمتربه باور می رسی... دوستت دارم ،اگرسوگند می خواهدبگو

به وفاداری ات انگار مرددشده است!

به ره عشق، دل از مرز جنون رد شده است رفته از دست دگر؛ وآنچه نباید شده است این چه دردی ست که شد باعث رسوایی ما هرکه دل باخت ،چرا بسته ی این سد شده است؟ عشق، دام است؛ تفاوت نکند گر که کسی خادم مسجد و یا، کاهن موبد شده است با دل شیفته ی من چه جفا کردی که به وفاداری ات انگار مردد شده است هرکه شد معترف عشق چرا مغبون شد؟ پاسخ راستی اینقدر چرا بد شده است؟!

زخمی اگر بر قلبت بنشیند

زخمی اگر بر قلب بنشیند، تو، نه می توانی زخم را از قلبت واکنی، نه می توانی قلبت را دور بیاندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم و قلبت یکی هستند. ____ محمود دولت آبادی.جای خالی سلوچ

روزی وفا کنی که نیاید به کار من!

ﻧﺎﻟﺪ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺯﺍﺭ ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﻪ ﺗﺎﺭ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﯾﻪ ﺗﺴﻠﯽ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺍﯼ ﺩﻝ ﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺟﺰ ﺳﺎﺯ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻏﻤﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﻏﻤﮕﺴﺎﺭ ﺳﺎﺯﻡ ﻭ ﺍﻭ ﻏﻤﮕﺴﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺍﺷﮏ ﺍﺳﺖ ﺟﻮﯾﺒﺎﺭ ﻣﻦ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺳﻪ ﺗﺎﺭ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﯾﺒﺎﺭ ﻣﻦ _ ﭼﻮﻥ ﻧﺸﺘﺮﻡ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﺧﻠﺪ ﻧﻮﺷﺨﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺧﻨﺠﺮ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﯾﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺧﺘﺮﺍﻥ ﺳﺮﺷﮑﻢ ﺳﭙﺮﺩ ﺟﺎﯼ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺁﺧﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯼ ﻣﺎﯾﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻝ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﻣﻦ _ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻡ ﻭ ﺩﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﻭﻓﺎ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﻟﯽ ﻭﺍﻡ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﮕﺮ ﮔﺮﻭ ﺑﺮﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺍﺧﺘﺮ ﺑﺨﻔﺖ ﻭ ﺷﻤﻊ ﻓﺮﻭﻣﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﯾﺪﻩ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻣﻦ _ ﻣﻦ ﺷﺎﻫﺒﺎﺯ ﻋﺮﺷﻢ ﻭ ﻣﺴﮑﯿﻦ ﺗﺬﺭﻭ ﺧﺎﮎ ﺑﺨﺘﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺵﮐﺎﺭ ﻣﻦ _ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﮔﺪﺍﺧﺘﻢ ﺗﺎ ﺻﯿﺮﻓﯽ ﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺳﻨﺠﺪ ﻋﯿﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺟﺰ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩٔ ﺳﭙﻬﺮ ﺑﺮ ﺻﻔﺤﻪٔ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﻗﻢ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺯﻧﮕﺎﺭ ﺯﻫﺮ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺷﻨﮕﺮﻑ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺗﺎ ﺟﻠﻮﻩ ﮐﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻘﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﺭ ﻣﻦ _ ﺩﺭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﻃﺒﻊ ﺣﺰﯾﻨﻢ ﭼﻮ ﺑﮕﺬﺭﯼ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﻧﯿﺶ ﺧﺎﺭ ﻣﻦ ﺍﯼ ﮔﻠﻌﺬﺍﺭ ﻣﻦ _ ﻣﻦ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﻣﻠﮏ ﺳﺨﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﮔﻮﻫﺮ ﺳﺮﺷﮏ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﻣﻦ 

امان از این ماندن!

‌ ((ماندن یک دل ساده می خواهد )) همه چیز از آنجایی خراب می شود که به خیالت تمامِ جان و روحش را به دست آورده ای... حالا دیگر او برایِ توست و اگر یک روز نباشی یا باشی فرقی ندارد و او هست که اگر نگویی دوستت دارم او می فهمد که دوستش داری ، که اگر با بوسه در آغوشش نگیری فرقی نمی کند. اشتباه است اشتباه ... آمدن رسمِ خودش را دارد دل میبری دل میدهی اما ماندن ، امان از این ماندن که به پایِ خیلیها نماند که به تنِ خیلیها نرفت ماندن یعنی بوسه هایِ هرروزه یعنی تو نباشی ؛ من دستم به زندگی نمی رود یعنی دلتنگی هایِ مدام ، ماندن شیرین و فرهاد یا لیلی و مجنون نمیخواهد !! ماندن یک من و یک توِ ساده می خواهد با یک غرورِ فراموش شده ماندن یک دل ساده می خواهد ...

ترجیح میدهم با رویاهایم زندگی کنم..!

ترجیح می دهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همه عمرت همیشه کمی رنج بکشی… آدم هایی را می بینم که کمی غمگین هستند، فقط کمی، اما همین خیلی کم کافی است تا همه چیز تباه شود، می دانی… با سن و سالی که من دارم خییلی از این آدم ها می بینم.. مرد و زن هایی که هنوز با هم زندگی می کنند، گویی زندگیِ بی فایده و بی نورشان آن ها را به هم چفت کرده است، اصلن زیبا نیست. این همه کنار آمدن، این همه تعارض.. فقط برای این که روزی به خود بگویند: آفرین! آفرین! همه چیز را خاک کردیم، دوستان مان، رویاهامان، و عشق هامان. " آنا گاوادا "